تبليغاتX
........... مولای من ::
مولای من
جمعه 

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم

بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است

چرا آب به گلدان نرسیده است

چرا لحظه باران نرسیده است

 وهر کس که در این خشکی دوران

 به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است

و هنوزم که هنوز است ، غم عشق به پایان نرسیده است

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید

بنویسد که هنوزم که هنوز است

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است

 خداوند گواه است دلم چشم به راه است

ودرحسرت یک پلک نگاه است

ولی حیف نصیبم فقط آه است

تویی آئینه ،روی من بیچاره سیاه است

وجا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم

عصر این جمعه دلگیر  وجود تو کنار

دل هر بی دل آشفته شود حس

تو کجایی گل نرگس

تو کجایی گل نرگس

|+|
نوشته شده توسط حسین در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:4
 

«بسم رب المهدی المنتظر»

 

بر تو درود و بر تو سلامم

بر من بتاب ای ماه تمامم

بر تو غلامم؛ تویی امامم

اگر چه ای گل، من بر تو خارم

خدا میدونه که، تویی باغ و بهارم

ای خسته یارم

زیبا نگارم

غیر تو مولا، به خدا کسی ندارم

ای گل گزارم

 

چشام مثه ابر بهاره

از هجر آقامون میباره

الهی که از راه بیاد و پا روی چشمامون بذاره

دل بیقراره

در انتظاره

 

مولا نگاهی، بنما به حالم

از بار عصیان، شکسته بالم

ارباب عالم، نما حلالم

 

وای از غریبی

وای از جدایی

آنکس که از عالم، نماید دلربایی

سوزد ز داغ بی آشنایی

می‌بارد از چشمش گهر از بی وفایی

وای از جدایی

 

دل آقامون غرق خونِ

از دست ما و این زمونه

اگر نیومده میدونم، به خاطر گناهامونه

هرچی بدم من، اون مهربونه

اون مهربونه

 

برای شنیدن این نوای دلنشین اینجا را کیلیک کنید

.

|+|
نوشته شده توسط حسین در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 18:9
 

«بسم رب الشهدا و الصديقين»

یا مهـــدی صاحب زمان (عج)، جانم به قربانت بیا
روشن کن این ظلمت
سرا ، دستم به دامانت، بیا
آرام جــــــان ما تویی؛ کــــــام و روان ما تــــــویی
جان‌ها فـــــدای چشــــم تو؛ با نای قــــــرآنت بیا
مخمــــــــور جام باده‌ام؛ مستـــم ز پــا افـــتاده‌ام
چشمان طفل و مرد و زن؛ گشته چراغانت بیـــــا
ای حجّـت و نــور خدا، غایب ز چه از دیــــــده‌ها؟
دادم قســـم جانـــا تو را؛ بر جـــان جانانت بیـــــا
عالــــــم همه خواهـــان تو؛ سر در خط فرمان تو
میــــزان فقط میزان تو؛ با عــــدل و میزانت بیـــــا
عصیان‌گران در این جهان ظلم و خدیعت می‌کنند
بهر ســــر گردنکــــــشان؛ با تیــــغ برّانت بیـــــــا
ای عاشـق ایــزد پسند؛ بنما نظر بر «هوشمند»
من را رهـا بنـــمای بنــد؛ با لطف شایانت بیــــــا

 

 یا قائم آل محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

سلام بر آخرین گل آل یاسین؛

سلام بر بقیة الله؛

سلام بر تو ای عصارۀ تقوا و فضیلت؛

سلام بر تو ای باقی‌ماندۀ خلف انبیا و صلحا و امامان راستین؛

و سلام بر هنگام ظهور و حضورت...

 

پنجشنبه‌ها به امید آمدنت، به انتظار جمعه می‌نشینیم و منتظریم تا بیایی و دنیامان را سرشار از رحمت و نورانیّت کنی....

منتظریم بیایی و به وعده‌های پدرانت جامۀ عمل بپوشانی....

منتظریم بیایی تا انتقام دل خونین زینب (س) را از دشمنان خدا و پیامبرانش بستانی...

میدانم که میدانی!

عالم همه در انتظار تو هستند....

همه چشم به راه عدلت هستند؛

 همه باور دارند خواهی آمد، هرچند انکارت کنند و به ظاهر، باورت نداشته باشند!

می‌دانیم که روزی در همین نزدیکی‌ها خواهی آمد....

و ما منتظرت هستیم؛ منتظر روزی در همین نزدیکی‌ها....

 

(خرم آن روز كه آن دلبر جانان آيد -:- درد هجران رَود و چاره و درمان آيد)

 

اماما، شرمنده‌ایم از اینکه خانۀ دل را برای حکم‌رانی تو پاک نساخته‌ایم و از کاروان عاشقان تو عقب مانده‌ایم.

موعودا، بوجهل‌ها بسیار شده‌اند؛

بولهب‌ها نیز بسیار شده‌اند و نهیب کینه‌هایشان سرکش است و سوزنده...

توان دیدن هیچ زیبایی را ندارند. دوست دارند همه چیز را خاکستری ببینند.

اما ما می‌دانیم که خواهی آمد و جهان را به نور خدادادیت منوّر خواهی کرد.

می‌دانیم که شب هر چه هم طولانی شده باشد، آن صبح سپید موعود خواهد آمد....

 

التماس دعا

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب العصر و الزمان

|+|
نوشته شده توسط حسین در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 18:5
امام حسين(ع) اسطوره اي فراتر از زمان و مکان 

فرهنگ هر ملتي مجموعه متنوعي از آيين ها، سنت ها و رسوم، باورها، اعتقادات و افسانه ها و اسطوره هاي آن ملت است که در ژرفترين لايه هاي روح جمعي آنان نفوذ دارد و در بزنگاه هاي فردي و جمعي تاثيرات خود را برجاي مي نهد. همين عناصر فرهنگي، وراي نژاد و رنگ پوست و ديگر ظواهر، ملتي را از ملت هاي ديگر مشخص مي کنند و راه گفتگو و محاوره را مي گشايند. ملت ما نيز عناصر فرهنگي خويش را هم از آيين هاي پيش از اسلام و دوره باستان و هم از دوره اسلامي و آيين هاي باشکوه آن دريافت داشته است و در طول زماني به درازاي 1400 سال با تيزهوشي و ژرف نگري نه تنها آيين ها و باورهاي ملي خود را واننهاده، بلکه آن را با ايمان نو و روح اسلام پيوند زده است.در حافظه تاريخي ( ملي و مذهبي) ملت ما نبرد ميان خير و شر، که از پايدارترين و تاثيرگذارترين مواردي است که مي توان آن را سراغ گرفت هم در باورهاي پيش از اسلام حضور دارد و هم نمونه هاي عيني، اعلا و ماندگار آن را در روح کفر ستيز و عدل گستر اسلام مي توان يافت. هر چقدر نبرد ميان اهورا و اهريمن در ايران باستان با افسانه آميخته است ولي منازعه ميان خير و شر در تاريخ اسلام با مستندات تاريخي قابل اثبات است، و در نبردهاي متعدد پيامبر مکرم اسلام با کفار قريش و نبرد هاي اميرالمومنين علي (ع) با نفاق عايشه و کفر پنهان معاويه رخ مي نمايد، و البته آخرين، موثرترين و ماندگارترين آنها را در سيماي واقعه کربلا و قيام خونرنگ امام حسين مي توان جست و يافت.
اسطوره چيست؟
در اينجا دو ويژگي اسطوره يعني ماندگاري و برخورداري از کارويژه هاي اجتماعي، آن را از داستان معمولي جدا مي سازد، پس آيا با توجه به اين دو عامل مي توان حوزه اسطوره را مشخص ساخت؟ يعني حدود قلمرو اسطوره با اين دو ويژگي مشخص مي شود؟انديشمندان کنوني آن گونه که جوامع قديمي اسطوره را درک مي کردند، درک مي کنند يعني به معني داستان واقعي حتي فراتر از آن داستاني که ارزشمند ترين دارايي است، به دليل آنکه مقدس، نمونه و پرمعني است. و اين ارزش معنايي جديد اسطوره، استفاده از آن را در بيان معاصر پر رمز و راز مي سازد. در کنار عامل مهم زمان که باعث دگرگوني و يا تغيير شکل ظاهري اسطوره مي شود، نمي توان از تاثير مذاهب و روساي ديني بر اسطوره غافل ماند. نهاد مذهب در طول زمان با حذف و يا تغيير برخي از نمادهاي فرهنگي، درجهت تحکيم پايه هاي مذهب و يا دين مورد نظر خود راه را براي تغيير، دگرديسي و يا فراموشي اسطوره ها تسهيل مي کندبه طور اختصار مي توان مشخصه هاي يک اسطوره را در اين موراد خلاصه کرد: ماندگاري،تقدس و معنا،حضور پنهان و زير جلدي،وجود کارکردها و خصايص اجتماعي،الگو و نمونه بودن.
امام حسين(ع) در قامت يک اسطوره
حال با اين مقدمه وبا اين موارد که بر شمرديم مي توان امام حسين و قيام ايشان را اسطوره ناميد.؟ در سالهاي اخير به هنگام فرارسيدن ايام محرم و به ويژه در دهه نخست آن در سخنراني ها و يا مجالس وعظ به فراواني از واژه " اسطوره " براي توصيف قيام کربلا استفاده شده است; ولي در اينجا هدف ما نه توصيف که تشريح و توضيح است. اين گزارش برآن نيست که با القاب زيبا و اوصاف فريبا با نگاهي شعرگون به عاشورا بنگرد، بلکه در صدد است، با اثبات اسطوره بودن قيام امام حسين، و با نگاه علمي به آن راههاي بازخواني آن را در جامعه کنوني به بررسي بنشيند. حال هر يک از ويژگي هاي اسطوره را در قياس با امام حسين بررسي مي کنيم.
ماندگاري: بي شک قيام حسين بن علي (ع) يکي از ماندگارترين و موثرترين وقايع تاريخ اسلام است که به ويژه در فرهنگ تشيع از پايه بسيار والايي برخوردار است، بدان سبب که جهت گيري تشيع پيش و پس از واقعه عاشورا به طور فزاينده اي دگرگون است. اگر شيعيان ( به معناي هواداران امامت و خلافت اميرالمومنين و اعقاب ايشان) در دوره امام علي و امام حسن، در بزنگاه جنگ و حادثه امامان خويش را وانهادند و عذرها آوردند، پس از واقعه عاشورا،هسته تمام اعتراضات و قيام هاي ضد اموي و عباسي بودند. به بيان رساترحکومت هاي جابر بسياري آمدند و رفتند ولي حسين آمد و باقي ماند، در اذهان و ايمان مردم نشست و با گوشت و پوست و خون آنان در آميخت.
تقدس و معنا: قيام امام حسين عرصه گسترده نمايش و ارائه بلندترين صفات انساني است. در اين قيام فداکاري در راه هدف والاي انساني و ديني تا پاي گذشتن از جان به نمايش در مي آيد، دراين قيام سخنان، رجزها، رفتار و هر يک از کردار امام و يارانشان واجد بار معنايي بسيار است. علاوه بر اين قيام امام حسين،ازابتدا تا انتها خود سوال بزرگي است، چرا امام مراسم حج را نيمه کاره رها کرد و رهسپار کوفه شد؟ اين کدام امر خطيري بود که چنين هجرت عظيمي را سبب شد؟ چرا در اين سفر امام با تمام خاندان خود راهي شد؟ چرا زنان و کودکان را نيز با خود همراه کرد؟ و بسياري سوال هاي ديگر که خود از لايه هاي تودر توي اين واقعه حکايت دارد.
حضور پنهان و زير جلدي: به راستي کدام واقعه را در اسلام به اندازه واقعه کربلا و شهادت امام حسين مي توان يافت که در زندگي مردم حضور داشته باشد؟ نه در زندگي مردم عصر حاضر که در زندگي مسلمانان و شيعيان از نيمه هاي قرن اول تا کنون. هر کودک شيعي عشق به حسين را با شير مادر نوشيده است، به هنگام نوشيدن آب و يا در پايان آن آموخته است که بر حسين و روح پاکش درود فرستد و بر قاتلان وي لعنت. اين خود نشان از عجين شدن عاشورا و قيام امام حسين با فرهنگ مردم دارد. مردمي که پيش و بيش از آنکه حسين را از منابر شناخته باشند، با جان و دل خويش او را درک کرده و مهرش را در دل نهفته اند. چرا که آنچه در عاشورا رخ داد از سر عشق بود و آدمي همواره عشق را سجده کرده و ارج نهاده است.
وجود کارکردها و خصايص اجتماعي: اساسا قيام امام حسين تجلي آن بخش از مذهب تشيع و دين اسلام است که به مسلمان مي آموزد که در برابر اجتماع خويش و آنچه در آن مي گذرد بي تفاوت نباشد. در برابر ظلم و ستم برخيزد و کژروي را ببيند و در مقابل آن خاموش ننشيند.
الگو و نمونه بودن: قيام امام حسين و راه خونيني که برگزيد هماره چون مشعلي راه مبارزان ظلم ستيز را روشن کرده است. آنجا که امام فرياد بر مي آورد " اني لا اري الموت الاالسعاده " و ادامه زندگي با کفار را جز ننگ نمي داند و نمي خواند، به تصريح بيان مي دارد که شهادت در راه حق و آزادي بهتر از زندگي در زير بيرق ستم است که اين خود راه منيري است براي جويندگان و مبارزان راه رهايي.آنانکه براي آزادي از قيود ستم تلاش مي کنند به اين اميد دلخوشند که اگر نه در همان زمان قيام که در آينده اي موعود به نتيجه مورد نظر خود خواهند رسيد، چنانکه امام حسين به بخشي از هدف بلند خويش تنها پس از چهار سال دست يافت. آنگاه که معاويه دوم پسر يزيد ملعون پس از 40 روز خلافت بر منبر رفت و از کردار پدر و جد خويش برائت جست و آنان را خوار شمرد و در مذمت آنان چنين گفت: " جد من معاويه به منازعه با کسي پرداخت که در خويشاوندي به پيامبر نزديک بود و در اسلام نيز پيشتر از او بود. او اولين مسلمان، اول مومن و پسر عم رسول الله و پدر اهل بيت خاتم رسولان بود... ( و درتقبيح يزيد چنين گفت:) عترت را به شهادت رسانده، حرمت حرم را از بين برده و کعبه را به آتش کشيده است، لذا من حکومت را بر شما عهده دار نشده، متحمل آن نمي شوم "و چنانکه مي بينيد نام خانداني را که امويان فراموشي آن را مي خواستند، امروز از بلندترين نامهاست و خون حسين چراغ راه هدايت براي جويندگان آن است.از تمام موارد گفته شده برمي آيد که امام حسين را مي توان اسطوره اي فراتر از زمان و مکان دانست، اسطوره اي که حامل انديشه اي بزرگ وايماني سترگ است و مي تواند در هر زمان و مکاني نويد برآمدن صبحي صادق در افق آزادي باشد. اسطوره ها اين قابليت را دارند که در هر زمان و مکان مي توان آنها را بازسازي و بازخواني کرد. جامعه امروز ما نيازمند آن است که اسطوره اي به نام حسين بن علي که براي احياي دين جدش رسول الله قيام و جان خويش و عزيزانش را قرباني کرد، بازخواني و امروزي شود.براي بازخواني و روزآمد کردن اين اسطوره نياز به آن است که شرايط ظهور اين اسطوره از زماني پيش از رخداد آن بررسي شود. ريشه هاي اين رخداد را بايد از زماني بررسي کرد که امامت و خلافت اميرالمومنين علي (ع) در زير تيغ بي دريغ مصلحت انديشي و فرصت طلبي قرباني شد و ابوبکر و عمر و در آخر عثمان به خلافت رسيد.
راز قيام
در يک کلام مي توان سياست معاويه و در کل حکام اموي را سياست " زر و زور و تزوير" ناميد.آنان اولين نمايندگان " دين دولتي " در اسلام بودند که دين را نه در خدمت رستگاري دنيوي و اخروي بلکه در خدمت قدرت نظامي و سياسي در آوردند.آنان اولين حکومتي بودند که از دين بهره بردند تا بر سر قدرت باقي بمانند، با قلب دين به اهداف خويش برسند و از دين در جهت حفظ منافع خويش بهره گيرند. گرچه اوج اين سياست را در زمان معاويه مي توان ديد ولي يزيد نيز از اين سياست بي بهره نبود و در عين حال کياست معاويه را نيزنداشت لذا آشکارا دين خدا را به سخره گرفت. و دراين زمان براي کسي که وارث دين رسول الله است، در خانه وحي زاده شده و در دامن حبيب خدا پرورش يافته است، جهت احياي ديني که متضمن سعادت بشر بوده، ولي اکنون وسيله اي در دست زورمداران شده است، چاره اي جز قيام نمي ماند. و چنان شد که در کربلا و در دهم محرم سال 61 هجري حسين اسطوره حق طلبي و پايمردي خون خويش و عزيزان و يارانش را براي احياي دين خدا فدا کرد تا راه را براي آنانکه دين خدا را بازيچه خود ساخته اند سد کند و دراين راه درسيماي اسطوره اي ناميرا ظاهر شد تا در طول اعصار و زمان ها روشني بخش راه مبارزان طريق حق باشد.

|+|
نوشته شده توسط حسین در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 0:11
امام حسين (ع )و مولوي 

مولوي يكي از كساني بود كه كه به طور مشخص نسبت به شخص امام حسين و حركت او ارادت مي ورزيد و ياد و نام او را زنده و محترم نگه مي داشت.
شايد از كسي چون مولوي آن هم در ميان تركان اهل سنت اين امر قدري شگفت آور به نظر برسد؛لكن مولوي مرد شگفتي هاست.
وي در دو جا به طور مشخص در مورد اين حادثه سخن گفته است.يك جا در مثنوي و ديگري در ديوان شمس.من به اين هر دو اشاره مي كنم.
در مثنوي داستاني را نقل مي كند كه غريبي روز عاشورا وارد شهر حلب شد.وي ديد كه شيعيان آن شهر مشغول عزاداري هستند.پرسيد كه عزاداري چيست و براي كيست؟گفتند مگر تو نمي داني؟براي جاني است كه آن جان از تمام جهان سنگين تر است.داستان عاشورا را براي او گفتند.پرسيد مگر اين داستان ديروز يا پريروز اتفاق افتاده است؟گفتند  نه خير هفت قرن قبل اتفاق افتاده است.گفت پس لابد خبرش تازه به شما بي خبران رسيده.پس بهتر است بر حال خودتان بگرييد.
پس عزا برخود كنيد اي خفتگان
زان كه بدمرگي است اين خواب گران
اين همه در خواب بودن و بيخبر بودن،عزاداري لازم دارد  نه آن حادثه.
مولوي بعد توجيه و تحليل خودش را ذكر مي كند.از اين قصه مي گذرد و اين كه بي خبري و خفتگي بد است. آن را هم رها مي كند. به نكته بعدي مي رسد.
 مي گويد حالا به فرض كه اين حادثه ديروز اتفاق افتاه بود. در همين نزديكي ها اتفاق افتاده بود.آيا تنها عكس العمل ممكن در برابر آن حادثه آه و زاري وگريه و سوگواري است؟عكس العمل ديگري ندارد؟چهره ديگري ندارد؟به جز ظلم و خشونت و قساوت مشتي ستمگر كه وقتي آدم مي شنود آه از نهادش بر مي آيد هيچ محتواي ديگري ندارد؟جواب مولوي اين است كه نه چهره هاي ديگر نيز دارد.چهره هاي زيبا و دلربا هم دارد.
جان سلطاني ز زنداني بجست
جامه چون دريم و چون خائيم دست؟
چونكه ايشان خسرو دين بوده اند
وقت شادي شد چو بشكستند بند
سوي شادروان دولت تاختند
كنده و زنجير را انداختند
مي گويد بله از يك طرف او را كشتند اين درست و غم انگيز.اما از سوي ديگر او رها شد.شما به شكستن قفس نظر كنيد.به آزاد شدن مرغ جان اين سلطان.از اين زندان نظر كنيد.ببينيد كه او با رهيدن شاد است.مي توان شادي او را دنبال كرد. او ديگر غمناك نيست. او دچار تاسف و اندوه نيست. براي ما خفتگان و غافلان و زندانيان شايد تنها حظ و نصيب اندوه خوردن باشد.اما براي كسي كه قفس شكستن را مي بيند نوبت شادي آزادي،حريت و سعادت است.
مولوي در عين نهايت ارادتي كه به امام حسين و نهايت نفرتي كه از يزيد داشت(بر خلاف پاره اي ديگر از علماي اهل سنت چون غزالي كه يزيد را چنين منفور نمي ديدند)وقتي كه به حادثه كربلا مي رسد علاوه بر اين كه بر قساوت هاي آن قساوتگران انگشت اعتراض مي نهد مي كوشد تا از سر تجربت انديشي و انگيزه هاي اشراقي و عرفاني به چهره زيباي اين حادثه نظر بكند.اين هم درسي است.
مهم ترين درسي كه ما از عارفان در اين جهان گرفته ايم درس زيبا ديدن جهان است.آموختن اين كه آدمي در زشت ترين زشتي ها همواره مي تواند يك عنصر يا يك چهره زيبا را ببيند.گشودن چشم زيبا بين به اين عالم است و اين نكته فوق العاده  است.
گاهي آدمي به خاطر شدت فاجعه چنان مسحور و مسخر جنبه هاي غم انگيز مي شود كه ابعاد ديگرش را فراموش مي كند كسي مثل مولوي لازم است كه درس جامعيت به ما بدهد و همين معنا را به ما بياموزد.
مولوي انسان عاشقي بود و عشق را نه تنها دانسته بود بلكه چشيده بود و تمام مكتب او در عشق خلاصه مي شد با دركي كه خود او داشت.تمام هديه اي كه از استاد و مرشد خود گرفته بود عبارت بود از عشق.
او به مولوي آموخته بود كه چگونه عاشقانه زندگي كند چگونه عاشقانه در اين جهان نظر كند چگونه عاشقانه حوادث را تحليل كند و چگونه عشق را به كمك عقل بفرستد تا نقصان هاي آن را تكميل كند.لذا وقتي كه به حادثه كربلا هم نگاه مي كند يك حادثه عاشقانه زيباي دلربا ي ايثارگرانه را مي بيند كه مست آن مي شود به جاي اين كه دست قساوت ستمگران را بيبند و مالامال از نفرت شود روح عاشق ايثارگر پرگذشت امام حسين را مي بيند مالامال از محبت و سرشار از بهجت مي شود.خيلي فرق است بين اين دو دريافت.هر كسي رزق و نصيب خود را در اين عالم دارد.امر واحد مي تواند به افراد پيام هاي مختلف بفرستد.
مولوي به واقعه عاشورا و كربلا و امام حسين به چشم يك پاكبازي مطلق كه مجسمه زيبايي مطلق بود نگاه مي كرد. پيش خود انديشه مي كرد كه چه مي گذشته است در روح آن بزرگ در روح آن مرد آزاده كه در يك لحظه تصميم مي گيرد قلم بطلان بر همه برخورداري هاي خود بكشد؟ساده نيست.سري مي خواهد به رفعت سماوات، دلي به وسعت كائنات و به تعبير مولوي سينه اي شرابخانه عالم.آدمي اين قدر پر مستي و پر هستي كه بتواند از همه تعلقات خود بگذرد.مولوي وقتي به حركت امام حسين نظر مي كرد و به آن ايثار و فداكاري و گذشت عظيم و تاريخي و بي نظير و بي سابقه او نمونه بزرگي از عاشقي را مي ديد كه شايد كار خود او مصداق و نمونه بسيار كوچك تري از آن بود. 
كجاييد اي شهيدان خدايي
بلاجويان دشت كربلايي
كجاييد اين سبك روحان عاشق
پرونده تر ز مرغان هوايي
كجاييد اين ز جان و جا رهيده
كسي مر عقل را گويد كجايي؟
كجاييد اي در زندان شكسته
بداده وامداران را رهايي
كجاييد اي نواي بي نوايي
كف درياست صورت هاي عالم
ز كف بگذر اگر اهل صفايي
نمي دانيد چه عمقي در اينجاست.چه خزانه اي از معاني بلند در اين ابيات كوچك ريخته شده است.يك تصوير كامل و غني از يك ارادت ورزي صميمانه غير متكلفانه است كه عاشق كوچكي نسبت به عاشقان بزرگتر از خود ابراز كرده است.

|+|
نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 23:24
اهداف نهضت و قيام امام حسين (ع)برگرفته شده ازسخنان مقام معظم رهبری 

«عزّت و افتخار حسينى» چگونه عزّتى است؟ اين افتخار، افتخار به چيست؟ آن كسى كه حركت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام را بشناسد، مى‏داند كه اين عزّت، چگونه عزّتى است. از سه بُعد و با سه ديدگاه، اين نهضت عظيم حسينى را كه در تاريخ اين‏طور ماندگار شده است، مى‏شود نگاه كرد. در هر سه بُعد، آنچه كه بيش از همه چشم را خيره مى‏كند، احساس عزّت و سربلندى و افتخار است.
يك بُعد، مبارزه حق در مقابل باطلِ مقتدر است كه امام حسين عليه‏السّلام و حركت انقلابى و اصلاحىِ او چنين كرد. يك بُعد ديگر، تجسّم معنويت و اخلاق در نهضت حسين‏بن‏على است. در اين نهضت عرصه مبارزه‏اى وجود دارد كه غير از جنبه اجتماعى و سياسى و حركت انقلابى و مبارزه علنىِ حق و باطل است و آن، نفس و باطن انسانهاست. آن‏جايى كه ضعفها، طمعها، حقارتها، شهوتها و هواهاى نفسانى در وجود انسان، او را از برداشتن گامهاى بلند باز مى‏دارد، يك صحنه جنگ است؛ آن هم جنگى بسيار دشوارتر. آن‏جايى كه مردان و زنان مؤمن و فداكار پشت سر حسين‏بن‏على عليه‏السّلام راه مى‏افتند؛ دنيا و مافيها، لذّتها و زيباييهاى دنيا، در مقابلِ احساس وظيفه از چشم آنها مى‏افتد؛ انسانهايى كه معنويتِ مجسّم و متبلور در باطنشان، بر جنود شيطانى - همان جنود عقل و جنود جهلى كه در روايات ما هست - غلبه پيدا كرد و به عنوان يك عدّه انسان نمونه، والا و بزرگ، در تاريخ ماندگار شدند. بُعد سوم كه بيشتر در بين مردم رايج است، فجايع، مصيبتها، غصّه‏ها، غمها و خونِ‏دلهاى عاشوراست؛ ليكن در همين صحنه سوم، باز هم عزّت و افتخار هست. كسانى كه اهل نظر و فكر و تأمّلند، بايد هر سه بُعد را دنبال كنند.
در آن بُعدِ اوّل كه امام حسين عليه‏السّلام يك حركت انقلابى به راه انداخت، مظهر عزّت و افتخار بود. نقطه مقابلِ حسين‏بن‏على چه كسى بود؟ آن حكومت ظالمِ فاسدِ بدكاره‏اى بود كه «يعمل فى عباداللَّه بالاثم و العدوان». نمودار اصلى اين بود كه در جامعه‏اى كه زير قدرت او بود، با بندگان خدا و انسانها با ستم، عدوان، غرور، تكبّر، خودخواهى و خودپرستى رفتار مى‏كرد؛ اين خصوصيت عمده آن حكومت بود. چيزى كه برايشان مطرح نبود، معنويت و رعايت حقوق انسانها بود. حكومت اسلامى را به همان حكومت طاغوتى كه قبل از اسلام و در دورانهاى مختلف در دنيا وجود داشته است، تبديل كرده بودند. در صورتى كه بارزترين خصيصه نظام اسلامى، حكومت است؛ برجسته‏ترين بخشهاى آن جامعه ايده‏آلى كه اسلام مى‏خواهد ترتيب دهد، شكل و نوع حكومت و رفتار حاكم است.
به تعبير بزرگان آن روز، امامت را به سلطنت تبديل كرده بودند. امامت يعنى پيشوايىِ قافله دين و دنيا. در قافله‏اى كه همه به يك سمت و هدف والا در حركتند، يك نفر بقيه را راهنمايى مى‏كند و اگر كسى گم شود، دست او را مى‏گيرد و برمى‏گرداند؛ اگر كسى خسته شود، او را به ادامه راه تشويق مى‏كند؛ اگر كسى پايش مجروح شود، پاى او را مى‏بندد و كمك معنوى و مادّى به همه مى‏رساند. اين در اصطلاح اسلامى اسمش امام - امام هدايت - است و سلطنت نقطه مقابل اين است. سلطنتِ به معناى پادشاهىِ موروثى، فقط يك نوعِ از سلطنت است. لذا بعضى سلاطين در دنيا هستند كه اسمشان سلطان نيست، اما باطنشان تسلّط و زورگويى بر انسانهاست. هر كس و در هر دوره‏اى از تاريخ - اسم او هرچه مى‏خواهد باشد - وقتى به ملت خود يا به ملتهاى ديگر زور بگويد، اين سلطنت است. اين‏كه رئيس جمهور يك دولتى - كه در همه زمانها، دولتهاى مستكبر بوده‏اند و امروز مظهر آن، امريكاست - به خود حق بدهد كه بدون هيچ استحقاق اخلاقى، علمى و حقوقى، منافع خود و كمپانيهاى پشتيبان خود را بر منافع ميليونها انسان ترجيح دهد و براى ملتهاى دنيا تكليف معيّن كند، اين سلطنت است؛ حالا اسمش سلطان باشد يا نباشد!
در دوران امام حسين عليه‏السّلام امامت اسلامى را به چنين چيزى تبديل كرده بودند: «يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان». امام حسين عليه‏السّلام در مقابل چنين وضعيتى مبارزه مى‏كرد. مبارزه او بيان كردن، روشنگرى، هدايت و مشخّص كردن مرز بين حقّ و باطل - چه در زمان يزيد و چه قبل از او - بود. منتها آنچه در زمان يزيد پيش آمد و اضافه شد، اين بود كه آن پيشواى ظلم و گمراهى و ضلالت، توقّع داشت كه اين امام هدايت پاى حكومت او را امضاء كند؛ «بيعت» يعنى اين. مى‏خواست امام حسين عليه‏السّلام را مجبور كند به جاى اين‏كه مردم را ارشاد و هدايت فرمايد و گمراهى آن حكومت ظالم را براى آنان تشريح نمايد، بيايد حكومت آن ظالم را امضا و تأييد هم بكند! قيام امام حسين عليه‏السّلام از اين‏جا شروع شد. اگر چنين توقّع بى‏جا و ابلهانه‏اى از سوى حكومت يزيد نمى‏شد، ممكن بود امام حسين همچون زمان معاويه و ائمّه بزرگوارِ بعد از خود، پرچم هدايت را برمى‏افراشت؛ مردم را ارشاد و هدايت مى‏كرد و حقايق را مى‏گفت. منتها او بر اثر جهالت و تكبّر و دورى از همه فضايل و معنويات انسانى يك قدم بالاتر گذاشت و توقع كرد كه امام حسين عليه‏السّلام پاى اين سيه‏نامه تبديل امامت اسلامى به سلطنت طاغوتى را امضاء كند؛ يعنى بيعت كند. امام حسين فرمود «مثلى لا يبايع مثله»؛ حسين چنين امضايى نمى‏كند. امام حسين عليه‏السّلام بايد تا ابد به عنوان پرچم حق باقى بماند؛ پرچم حق نمى‏تواند در صف باطل قرار گيرد و رنگ باطل بپذيرد. اين بود كه امام حسين عليه‏السّلام فرمود: «هيهات منّا الذّلّة». حركت امام حسين، حركت عزّت بود؛ يعنى عزّت حق، عزّت دين، عزّت امامت و عزّت آن راهى كه پيغمبر ارائه كرده بود. امام حسين عليه‏السّلام مظهر عزّت بود و چون ايستاد، پس مايه فخر و مباهات هم بود. اين عزّت و افتخار حسينى است. يك وقت كسى حرفى را مى‏زند، حرف را زده و مقصود را گفته است، اما پاى آن حرف نمى‏ايستد و عقب‏نشينى مى‏كند؛ اين ديگر نمى‏تواند افتخار كند. افتخار متعلّق به آن انسان، ملت و جماعتى است كه پاى حرفشان بايستند و نگذارند پرچمى را كه آنها بلند كرده‏اند، توفانها از بين ببرد و بخواباند. امام حسين عليه‏السّلام اين پرچم را محكم نگه داشت و تا پاى شهادتِ عزيزان و اسارتِ حرم شريفش ايستاد. عزّت و افتخار در بُعد يك حركت انقلابى اين است.
در بُعد تبلور معنويت هم همين‏طور است. بارها اين را گفته‏ام كه خيليها به امام حسين عليه‏السّلام مراجعه و او را بر اين ايستادگى ملامت مى‏كردند. آنها مردمان بد و يا كوچكى هم نبودند؛ بعضى جزو بزرگان اسلام بودند؛ اما بد مى‏فهميدند و ضعفهاى بشرى بر آنها غالب شده بود. لذا مى‏خواستند حسين‏بن‏على را هم مغلوب همان ضعفها كنند؛ اما امام حسين عليه‏السّلام صبر كرد و مغلوب نشد و يكايك كسانى كه با امام حسين بودند، در اين مبارزه معنوى و درونى پيروز شدند. آن مادرى كه جوان خود را با افتخار و خشنودى به طرف اين ميدان فرستاد؛ آن جوانى كه از لذّات ظاهرى زندگى گذشت و خود را تسليم ميدان جهاد و مبارزه كرد؛ پيرمردانى مثل «حبيب‏بن‏مظاهر» و «مسلم‏بن‏عوسجه» كه از راحتى دوران پيرمردى و بستر گرم و نرم خانه خودشان گذشتند و سختى را تحمّل كردند؛ آن سردار شجاعى كه در ميان دشمنان جايگاهى داشت - «حُرّبن‏يزيد رياحى» - و از آن جايگاه صرفنظر كرد و به حسين‏بن‏على پيوست، همه در اين مبارزه باطنى و معنوى پيروز شدند.
آن روز كسانى كه در مبارزه معنوى بين فضايل و رذايل اخلاقى پيروز شدند و در صف‏آرايى ميان جنود عقل و جنود جهل توانستند جنود عقل را بر جنود جهل غلبه دهند، عدّه اندكى بيش نبودند؛ اما پايدارى و اصرار آنها بر استقامت در آن ميدان شرف، موجب شد كه در طول تاريخ، هزاران هزار انسان آن درس را فراگرفتند و همان راه را رفتند. اگر آنها در وجود خودشان فضيلت را بر رذيلت پيروز نمى‏كردند، درخت فضيلت در تاريخ خشك مى‏شد؛ اما آن درخت را آبيارى كردند و شما در زمان خودتان خيليها را ديديد كه در درون خود فضيلت را بر رذيلت پيروز و هواهاى نفسانى را مقهور احساسات و بينش و تفكّر صحيح دينى و عقلانى كردند. همين پادگان دوكوهه و پادگانهاى ديگر و ميدانهاى جنگ و سرتاسر كشور، شاهد دهها و صدها هزار نفر از آنها بوده است. امروز هم ديگران از شما ياد گرفته‏اند؛ امروز در سرتاسر دنياى اسلام آن كسانى كه حاضرند در درون خود و در صف‏آرايى حقّ و باطل، حق را بر باطل پيروز كنند و غلبه دهند، كم نيستند. پايدارى شما - چه در دوران دفاع مقدّس و چه در بقيه آزمايشهاى بزرگ اين كشور - اين فضيلتها را در زمانه ما ثبت كرد. زمانه ما زمانه ارتباطات نزديك است؛ اما اين ارتباطات نزديك هميشه به سود شيطان و شيطنتها نيست؛ به سود معنويتها و اصالتها هم هست. مردم دنيا خيلى چيزها را از شما ياد گرفته‏اند. همين مادرى كه در فلسطين جوان خودش را مى‏بوسد و به طرف ميدان جنگ مى‏فرستد، يك نمونه است. فلسطين سالهاى متمادى، زن و مرد و پير و جوان داشت؛ اما براثر ضعفها و به دليل آن‏كه در ميدان صف‏آرايى معنوى، جنود عقل نمى‏توانست بر جنود جهل پيروز شود، فلسطين دچار ذلّت شد و اين وضعيت برايش پيش آمد و دشمنان بر آن مسلّط شدند. اما امروز وضعيت فلسطين، به گونه ديگرى است؛ امروز فلسطين به‏پا خاسته است؛ امروز ملت فلسطين - زن و مرد - در صف‏آرايى معنوى در درون خود توانسته است جانب معنويت را غلبه دهد و پيروز كند؛ و اين ملت پيروز خواهد شد.
در آن صحنه سوم هم كه صحنه فاجعه‏آفرينيهاى عاشوراست، آن‏جا هم باز نشانه‏هاى عزّت مشاهده مى‏شود؛ آن‏جا هم سربلندى و افتخار است. اگر چه مصيبت و شهادت است؛ اگرچه شهادت هر يك از جوانان بنى‏هاشم، كودكان، طفلان كوچك و اصحاب كهنسال در اطراف حضرت ابى‏عبداللَّه‏الحسين عليه‏السّلام يك مصيبت و داغ بزرگ است؛ اما هركدام حامل يك جوهره عزّت و افتخار هم هست.
اين‏جا جمعى كه شما اجتماع كرده‏ايد، اغلب جوانيد. در اين پادگان دوكوهه هم دهها و صدها هزار جوان آمدند و رفتند. مظهر جوانِ فداكار در كربلا كيست؟ على‏اكبر، فرزند امام حسين عليه‏السّلام؛ جوانى كه در بين جوانان بنى هاشم برجسته و نمونه بود؛ جوانى كه زيباييهاى ظاهرى و باطنى را باهم داشت؛ جوانى كه معرفتِ به حقّ امامت و ولايت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام را با شجاعت و فداكارى و آمادگى براى مقابله با شقاوت دشمن همراه داشت و نيرو و نشاط و جوانى خود را براى هدف و آرمان والاى خود صرف كرد. اين خيلى ارزش دارد. اين جوان فوق‏العاده و برجسته به ميدانِ دشمن رفت و در مقابل چشم پدر و چشمان زنانى كه نگران حال او بودند، جسد به خون آغشته‏اش به خيمه‏ها برگشت. اين چنين مصيبت و عزايى چيز كوچكى نيست؛ اما همين حركت او به سمت ميدان و آماده شدن براى مبارزه، براى يك مسلمان، تجسم عزّت، بزرگوارى، افتخار و مباهات است. اين است كه خداوند مى‏فرمايد: «و للَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين». حسين‏بن‏على عليه‏السّلام نيز به نوبه خود با فرستادن اين جوان به ميدان جنگ، عزّت معنوى را نشان داد؛ يعنى پرچم سربلندى و حاكميت اسلام را كه روشن‏كننده مرز بين امامتِ اسلامى و سلطنتِ طاغوتى است محكم نگه مى‏دارد، ولو به قيمت جان جوان عزيزش باشد.
شنيده‏ايد - در اين روزها، بارها هم تكرار شده است - كه هر كدام از اصحاب و ياران امام حسين عليه‏السّلام براى رفتن به ميدان جنگ و مبارزه كردن اجازه مى‏خواستند، امام به سرعت اجازه نمى‏داد. بعضيها را ممانعت مى‏كرد؛ به بعضى مى‏گفت كه اصلاً از كربلا برگرديد و برويد. او با جوانان بنى‏هاشم و اصحاب خود، چنين رفتار مى‏كرد. اما على‏اكبر - جوان محبوب و فرزند عزيزش - كه اجازه ميدان خواست، امام يك لحظه هم درنگ نكرد و به او اجازه داد. اين‏جا مى‏شود معرفت پسر و عظمت مقام پدر را فهميد.
تا وقتى اصحاب بودند، مى‏گفتند جانمان را قربان شما مى‏كنيم و اجازه نمى‏دادند كسى از بنى‏هاشم - فرزندان اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم‏السّلام - به ميدان جنگ بروند. مى‏گفتند اوّل ما مى‏رويم و كشته مى‏شويم، اگر بعد از كشته شدن ما خواستيد، آن وقت به ميدان برويد. وقتى كه نوبت به جانبازى و شهادت بنى‏هاشم رسيد، اوّل كسى كه درخواست اجازه براى ميدان مى‏كند، همين جوان مسؤوليت‏شناس است؛ او على‏اكبر، پسر آقا و پسر امام و از همه به امام نزديكتر است، پس براى فداكارى از همه شايسته‏تر است. اين هم يك مظهر امامت اسلامى است؛ اين‏جا جايى نيست كه دنيا، منافع مادّى، سود اقتصادى و شهوات نفسانى تقسيم كنند؛ اين‏جا مجاهدت و سختى است؛ اوّل كسى كه داوطلب مى‏شود على‏بن‏الحسين، على‏اكبر است. اين، معرفتِ اين جوان را مى‏نماياند و امام حسين هم عظمت روحى‏اش را در مقابل اين كار نشان مى‏دهد و به مجرّد اين‏كه او درخواست مى‏كند، امام حسين عليه‏السّلام هم اجازه مى‏دهد كه به ميدان برود.
اينها براى ما درس است؛ همان درسهاى ماندگار تاريخ، همان چيزهايى كه امروز و فردا، بشريت به آنها نيازمند است. تا وقتى كه خودخواهيهاى انسان بر او حاكم است، هرچه قدرتِ اجراييش بالاتر باشد، خطرناكتر است؛ تا وقتى كه هواهاى نفسانى بر انسان غالب است و تا وقتى انسان همه چيز را براى خود مى‏خواهد، هرچه قدرتش بيشتر است، خطرناكتر و سبعتر و درنده‏تر است. نمونه‏هايش را در دنيا مى‏بينيد. هنر اسلام همين است كه به كسانى اجازه مى‏دهد از نردبان قدرت بالا روند كه توانسته باشند لااقل در بعضى از اين مراحل امتحان داده و قبول شده باشند. شرطى كه اسلام براى مسؤوليتها مى‏گذارد، خارج شدن از بسيارى از اين هواها و هوسهاست. ما مسؤولان بايستى بيش از همه مراقب خود باشيم؛ بيش از همه دست، زبان، فكر، چشم و عمل خود را كنترل كنيم؛ بيش از همه تقوا در ما لازم است. وقتى بى‏تقوايى بر انسانى حاكم شد، هرچه قدرت او بيشتر باشد، خطرش براى بشريت بيشتر است. وقتى اختيارِ فشردن تكمه بمب اتم در دست شخصى باشد كه نه جان انسانها و نه حقوق ملتها برايش مهم است و نه اجتناب از شهوات نفسانى براى او يك امتياز و ارزش محسوب مى‏شود، براى بشريت خطرناك است. اين كسانى كه امروز در دنيا از نيروى اتم و سلاحهاى مرگبار برخوردارند، بايد بر نفس و احساسات خود غلبه داشته و مسلّط باشند كه متأسفانه اين‏طور نيست. اسلام اين مسائل را تبليغ مى‏كند و علّت دشمنى قدرتمندان با اسلام هم همين است.

در جمع اقشار مختلف مردم در پادگان دوكوهه 9/1/1381
|+|
نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 22:53
تصویر عشق 

|+|
نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 22:42
عاشورا و امام حسین علیه السلام در آئینه احادیث  
امامان شیعه علیهم السلام براى اینكه نهضت‏خونین كربلا و محرم و عاشورا براى همیشه زنده و جاوید بماند، سعى و تلاش فراوانى نمودند و در این راستا از پنج ‏شیوه استفاده كردند:

1- یادآورى مصائب امام حسین علیه السلام و یاران فداكارش در مناسبت‏هاى مختلف، بخصوص در ایام محرم و عاشورا.

عن ابى عمارة المنشد قال: «ما ذكر الحسین بن على عند ابى عبدالله علیه السلام فى یوم قط فرئى ابو عبدالله علیه السلام متبسما فى ذلك الیوم الى اللیل‏» (1) ابوعماره منشد مى‏گوید: هر گاه در حضور امام صادق علیه السلام نام حسین علیه السلام برده مى‏شد، آن روز تا شام خنده بر لبان آن حضرت دیده نمى‏شد.

حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام مى‏فرماید:

«كان ابى اذا دخل شهر المحرم لایرى ضاحكا و كانت الكابة (2) تغلب علیه حتى یمضى منه عشرة ایام فاذا كان یوم العاشر كان ذلك الیوم یوم مصیبته و حزنه و بكائه و یقول: هو الیوم الذى قتل فیه الحسین علیه السلام » (3) وقتى ماه محرم مى‏رسید پدرم را كسى خندان نمى‏دید و غم و اندوه بر او چیره مى‏گشت تا روز عاشورا فرا مى‏رسید و روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و روز گریه او بود و مى‏فرمود: این همان روزى است كه حسین علیه السلام كشته شد.

زمانى كه منصور دوانیقى دستور داد در منزل حضرت صادق علیه السلام را آتش بزنند، آن حضرت در منزل بودند و آتش را خاموش كردند و زنان و دختران وحشت‏زده از آتش‏سوزى را دلدارى دادند:

«فلما كان الغد دخل علیه بعض شیعته یسالونه فوجدوه حزینا باكیا، فقالوا: ممن هذا التاثر و البكاء؟ امن الجراة علیكم اهل البیت و لیس منهم باول مرة فقال الامام علیه السلام : لا ولكن لما اخذت النار ما فى الدهلیز نظرت الى نسائى و بناتى یتراكضن فى صحن الدار من حجرة الى حجرة و من مكان الى مكان هذا و انا معهن فى الدار فتذكرت فرار عیال جدى الحسین علیه السلام یوم عاشوراء من خیمة الى خیمة و من خباء الى خباء و المنادى ینادى: احرقوا بیوت الظالمین‏» (4) فرداى آن روز دسته‏اى از شیعیان خدمت آن حضرت رسیدند تا از حالش جویا شوند، دیدند آن حضرت اندوهناك و گریان است پرسیدند: این همه اندوه و گریه از چیست؟ آیا از گستاخى و بى‏حرمتى آنان نسبت به شما - اهل بیت - این همه ناراحتید و حال آن كه این اولین بار نیست كه چنین مى‏كنند.

امام علیه السلام فرمود: نه، بلكه اندوه و گریه من از این جهت است كه وقتى آتش، آستانه خانه را فرا گرفت، زنان و دخترانم را دیدم كه از این اطاق به آن اطاق و از این‏جا به آن‏جا پناه مى‏بردند در حالى كه من پیش آنان حضور داشتم و تنها نبودند. از این صحنه به یاد فرار خانواده جدم حسین علیه السلام در روز عاشورا افتادم كه از خیمه‏اى به خیمه دیگر و از پناهگاهى به پناهگاه دیگر فرار مى‏كردند و دشمن فریاد مى‏زد: خیمه ستم‏كاران را به آتش بكشید!

در مورد حضرت على بن الحسین علیه السلام آمده است كه روزى ابوحمزه ثمالى بر حضرت وارد شد و حضرت را در حال گریه دید; عرض كرد:

«سیدى! ما هذا البكاء و الجزع؟ الم یقتل عمك حمزة؟ الم یقتل جدك على علیه السلام بالسیف ان‏القتل لكم عادة و كرامتكم من الله الشهادة‏».

«فقال له الامام علیه السلام : شكر الله سعیك یا ابا حمزة كما ذكرت القتل لنا عادة و كرامتنا من الله الشهادة و لكن یا اباحمزة هل سمعت اذناك ام رات عیناك ان امراة منا سبیت و هتكت قبل یوم عاشورا؟ و الله یا ابا حمزة ما نظرت الى عماتى و اخواتى الا و ذكرت فرارهن فى البیداء من خیمة الى خیمة و من خباء الى خباء و المنادى ینادى احرقوا بیوت الظالمین‏» (5)

مولاى من، این همه گریه و بى‏تابى براى چیست؟ آیا عموى شما حمزه كشته نشد؟ آیا جد شما - على علیه السلام - با شمشیر كشته نشد؟ كشته شدن، عادت شما خانواده است و شهادت عطیه‏اى الهى از آن شما است.

امام علیه السلام فرمود: اى ابوحمزه خداوند به تو جزاى خیر دهد چنان‏كه گفتى كشته شدن براى ما عادت است و خداوند نیز به ما شهادت را ارزانى داشته است ولى اى ابوحمزه آیا هرگز شنیده‏اى یا دیده‏اى كه تا قبل از عاشورا زنى از خانواده ما به اسارت رفته باشد و هتك حرمت‏شده باشد؟ به خدا سوگند اى ابوحمزه هر وقت به عمه‏ها و خواهرانم نگاه مى‏كنم به یاد فرار آن‏ها در بیابان مى‏افتم كه از خیمه‏اى به خیمه‏اى و از پناهگاهى به پناهگاهى فرار مى‏كردند و دشمن فریاد مى‏زد: خیمه ستم‏كاران را به آتش بكشید!

حضرت صادق علیه السلام به داود رقى فرمود:

«انى ما شربت ماء باردا الا و ذكرت الحسین‏» (6) من هرگز آب سرد ننوشیدم مگر این‏كه به یاد حسین علیه السلام افتادم.

حضرت رضا علیه السلام فرمود:

«ان یوم الحسین اقرح جفوننا و اسبل دموعنا و اذل عزیزنا بارض كرب و بلاء و اورثناءالكرب و البلاء الى یوم الانقضاء» (7) حادثه عاشورا اشك ما را روان ساخت و خون از چشم ما جارى كرد و عزیز ما را در سرزمین غم و اندوه، خوار ساخت و تا روز قیامت براى ما غم و غصه به میراث گذاشت.

و همچنین حضرت رضا علیه السلام به ریان بن شبیب فرمود:

«ان المحرم هو الشهر الذى كان اهل الجاهلیة فیما مضى یحرمون فیه الظلم و القتال لحرمة فما عرفت هذه الامة حرمة شهرها و لا حرمة نبیها لقد قتلوا فى هذا الشهر ذریته و سبوا نساءه‏» (8) محرم ماهى است كه اهل جاهلیت در گذشته، تجاوز و جنگ را در آن حرام مى‏دانستند و آن را محترم مى‏شمردند ولى این امت، حرمت ماه خود را و حرمت ماه پیامبر خود را نگاه نداشتند. در این ماه فرزندان او را كشتند و خانواده او را به اسارت بردند.

2- امامان شیعه بر مصائب امام حسین علیه السلام و اهل بیت گرامى‏اش گریه مى‏كردند و با توجه به شرایط سیاسى زمان، مجالس عزادارى تشكیل مى‏دادند و شیعیان را به عزادارى و گریه بر مصائب سالار شهیدان ترغیب و تشویق مى‏كردند.

علقمه بن محمد حضرمى نقل مى‏كند كه حضرت باقر علیه السلام بر امام حسین علیه السلام گریه مى‏كرد:

«ثم لیندب الحسین علیه السلام و یبكیه و یامر من فى داره ممن لا یتقیه بالبكاء علیه و یقیم فى داره المصیبة باظهار الجزع علیه و لیعز بعضهم بعضا بمصابهم بالحسین علیه السلام » (9) سپس به گریه و زارى بر حسین علیه السلام مى‏پرداخت و دستور مى‏داد به افرادى كه در خانه بودند و از آنان تقیه نمى‏كرد، بر حسین علیه السلام گریه كنند; آن حضرت در خانه خود مجلس عزا برپا مى‏داشت و به یكدیگر مصیبت‏حسین علیه السلام را تسلیت مى‏گفتند.

«عن عبدالله بن غالب قال: دخلت على ابى عبدالله علیه السلام فانشدته مرثیة الحسین بن على علیهما السلام فلما انتهیت الى هذا الموضع:

لبلیة تسقوا حسینا بمسقاة الثرى غیر التراب

صاحت باكیة من وراء الستر: «یا ابتاه‏» (10) عبدالله بن غالب گوید:

بر امام صادق علیه السلام وارد شدم و براى او مرثیه حسین بن على علیهما السلام را خواندم وقتى به این جمله رسیدم كه: «چه مصیبتى كه حسین را در كنار آب از خاك سیراب كردند»، از پشت پرده زنى فریاد زد: «یا ابتاه‏». (11)

«عن هارون المكفوف قال: دخلت على ابى عبدالله علیه السلام فقال لى: «انشدنى‏». فانشدته; فقال: «لا، كما تنشدون و كما ترثیه عند قبره‏» فانشدته:

امرر على جدث الحسین فقل لاعظمه الزكیة

قال: فلما بكى امسكت انا فقال مر; فمررت، قال: ثم قال: «زدنى‏» قال: فانشدته:

یا مریم قومى واندبى مولاك و على‏الحسین فاسعدى ببكاك

قال: فبكى و تهایج النساء. قال: فلما ان سكتن قال لى: «یا ابا هارون! من انشد فى الحسین فابكى عشرة فله الجنة .

هارون مكفوف گوید: وارد بر امام صادق علیه السلام شدم فرمود: برایم بخوان، برایش خواندم. آن حضرت فرمود: نه، آن‏چنان كه در كنار قبرش مرثیه مى‏خوانید بخوان و من خواندم:

عاشورا

از كنار نعش حسین گذر كن و به آن استخوان‏هاى پاك بگو وقتى آن حضرت به گریه افتاد سكوت كردم ولى فرمود: ادامه بده، ادامه دادم. فرمود: باز هم بخوان تا به این‏جا رسیدم كه:

اى مریم برخیز و بر مولاى خود ندبه كن و با گریه ات بر حسین رستگار شو امام علیه السلام گریه كرد و زن‏ها شیون سر دادند. وقتى آرام شدند، حضرت فرمود: اى ابوهارون هر كس مرثیه حسین علیه السلام بخواند و ده نفر را بگریاند، پاداش او بهشت است.

ادامه مطلب :


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 18:9
امام حسين (ع) 

سوم شعبان سال 4 هجري دومين سبط وريحانه‌ي رسول اكرم (ص) و سومين پيشوا و امام معصوم و پنجمين چهره‌ي درخشان آل عبا حضرت ابا عبدالله الحسين در خانه علي و فاطمه (س) متولد شد و جهان از ولادت آن حضرت روشن و منور گشت.
حضرت امام حسين(ع) در آغوش پيامبر بزرگ اسلام (ص) به مدت 7 سال تربيت يافت و درباره امام حسين(ع) پيامبر مكرر فرموده است: خدايا من حسين را دوست مي دارم پس دوست بدار كسي كه او را دوست مي دارد و در جاي ديگر مقام آن حضرت را به قدري بالا برده است كه مي فرمايد:
حسين مني و انا من حسين، حسين از من است و من از حسينم، و پيامبر امام حسين را احياء كننده شريعت خود و نگه دارنده‌ي قرآن و مكتب خود مي داند و اين مقام را بدست نياورد جزء با پاسداري خالصانه‌ي حضرتش از اسلام و قرآن و نثار خون پاك و مقدسش در احياي دين جدش رسول الله (ص)، درود خدا بر او و اهل بيتش باد.
امام حسين (ع) جلوه اوصاف پيامبران است وجود مبارك امام حسين (ع) كه در آيينه‌ي قرآن و در عرصه گاه وجود پيامبر اسلام و در صفحه‌ي روشن بصيرت و بينش خود همه پيامبران را با ارزش هاي وجودي آنان مي ديد سرا پا عاشق آنان شد و در دنياي باطنش همراه و همراز آنان گشت و از ارزشهاي وجود آنان به شدت رنگ گرفت تا جايي كه وارث آنان شد.
هنگامي كه مي گوييم حسين وارث پيامبران است به اين معنا نيست كه آن حضرت از آن بزرگواران ارث مادي برده است بلكه به اين معنا است كه آن جلوه‌گاه حقيقت همه‌ي ارزشهاي الهي و معنوي آنان را به ارث برده است.
پربارترين و سنگين ترين ارثي كه از پيامبران براي پس از خودشان باقي ماند ارزش هاي الهي و انساني و فرهنگ ثمر بخش و پاكشان بود كه هر انساني با نشان دادن لياقت و شايستگي و از طريق حسب و نسب معنوي مي توانست از آن بزرگواران ارث ببرد و در ميان همه سهم ارث بري امام حسين (ع) به خاطر بستگي روحي به آنان، سهم فوق العاده اي بود.
امام حسين (ع) از حضرت آدم (ع) مقام خلافت، مقام علم همه‌ي اسماء، مقام هدايت و مقام كرامت را به ارث برد و از حضرت نوح مقام تبليغ و صبر و استقامت و دلسوزي و مهرورزي به بندگان خدا و از حضرت ابراهيم مقام دوستي و دعا و تسليم و امامت و از حضرت موسي مقام پايداري و مبارزه سخت بر ضد ستمگران و از حضرت عيسي مقام معنوي و باطني و از پيامبر اسلام همه‌ي ارزش هاي الهي و از امير المومنين علي (ع) همه‌ي حقايق را به‌ميراث برد و از طريق اين ارث بري و همنشيني باطني به جايي رسيد كه در زيارت وارث به آن حضرت خطاب مي شود.
 « اشهد انك الامام البر التقي الرضي الزكي الهادي المهدي »
گواهي مي دهم كه تو يقينا پيشوا، نيكوكار، اهل رضايت از حق، و پاك و پاكيزه، هدايت كننده، هدايت شده اي

|+|
نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 17:20